كلاغ
بر برهنه ای بلند و سپيد
در برف
در چشم من كلاغي نشسته است،
به منقار گرفته سپیدار ی
و می خواند زمستان را.
اين زمستان سال هاست
مي بارد برف
مي خواند کلاغ.
در چشم من
به منقار گرفته كلاغي مردمك چشمم را ،
دایره را
و چه پاره پاره می خواند
پاره ي خط را.
در چشم من سیاهی ست
که می خواند
برف
و می خواند سپیدی.
پلك هايم بازاند.
مي ترسم!
نمي بندم پلك هايم را
در چشم من کلاغی ست به خانه اش رسیده.
می ترسم زمستان و کلاغ به سر آید.
من تمام زمستان را بیدارم
و می خوانم پاره پاره تمام خطوط سپیدارها را
در سپیدی برف
در مردمک چشم كلاغ.
پلک بر هم نزن!
من لانه اي دارم در برف
و دستانم
كه مي دانند وزن تمام عابران زمين را ......
زمستان 87. شهرکرد
تنها دقایقی از بعضی روزها برای آدم هیجان ناشناخته ایی دارد و ممکن است آن طور که فکرش را می کنید نباشد . روزی را به خاطر می آورم که لحظات خوبی داشت ! آن روز همه ی بچه های مدرسه شبانه روزی به صف ایستاده بودیم . من سوم راهنمایی بودم و ردیف دوم ایستاده بودم .مدیر مدرسه مثل همیشه ی روزها سخن رانی می کرد .همه ی بزرگترها می دانند که بچه ها خیلی عادت ندارند به حرف کسی گوش کنند ولی بزرگترها ول کن نیستند . و الان که من هم بزرگ شدم و دارم بزرگتر می شوم همین کار را تکرار می کنم!
مدیر مدرسه آقای" فرود شریفی" بود؛ قد بلند و لاغر اندام و نحیف. از قضا عادت داشت گردنش را به چپ کج می کرد ، درست مثل من ! من لاغر و نحیف ، ریزو باریک و سر به زیر. اگر هم سر بلند می کردم بر عکس آقای شریفی گردنم را به سمت راست کج می کردم .
وقتی داشت با آب و تاب از بچه های خوب تمجید می کرد همه سرشان را مثل عادت همیشگی من به زیر می گرفتند ، یعنی: آقای شریفی خجالت مان ندهید ! ولی او همه را خجالت زده می کرد و می گفت که فلان و بهمان از بچه های خوب مدرسه است و کلی تعریف و تمجید .
من که ردیف دوم ایستاده بودم کمی ترسیدم "نکند مرا نبیند!" و این بود که روی پنجه ها خودم را بلند کردم ولی مثل همه سرم را پایین انداخته بودم . می خواستم مرا ببیند ولی آقای شریفی مرا ندیده بود و از من گذشت . نفر بعد از من را خطاب کرد که "او نیز خوب است و با مرام ." نفر بعدی و بعد تر از او. دست آخر که :
" بچه ها همه خوبید ، انتظار نداشته باشید بخواهم از همه نام ببرم !"
کاش نام مرا هم می بردی ! یعنی اینقدر من کوچولو هستم که دیده نمی شوم ؟ از همه ی بچه های سوم راهنمایی نام برد به جز من .
ولی آقای شریفی ادامه داد :
" اما یکی از بدترین ، بی انظباط ترین ، بی ادب ترین و... "
هرچه بی و ترین بد بود گفت، دست آخر این که:
".... عبدالکرم انصاری است ! و امروز در حضور شما تا اطلاع ثانوی از مدرسه اخراج می گردد !"
همه مرا نگاه کردند و من از روی پنجه ها آرام پایین آمدم . بچه ها صف را ترک می کردند تا کلاس بروند و من همچنان ایستاده بودم .
وقتی تنها ماندم او ایستاده بود ، روبه رویم . او از بالا و من از پایین هم دیگر را با گردن های کج که عکس هم بودند وراندازکردیم . تحقیر کردیم با این تفاوت که او سرازیر تحقیر می کرد و من سربالایی ! نگاه ها که تمام شد ، به من گفت :
" اخراجی ! تا تو باشی فریب کاری نکنی ، برو پدرت را بیاور و بعد می روی از دکتر نامه می آوری که سلامت هستی آن وقت اجازه می دهم سر کلاس بروی و الا برای همیشه اخراجی !"
چیزی نگفتم . دوباره همدیگر را تحقیر آمیز نگاه کردیم و او به سمت کلاس ها رفت و من از مدرسه بیرون آمدم . نمی دانستم چکار کنم و نمی دانستم چکار کرده ام ، به خودم می گفتم حقم است من عادت ندارم به مدیر ها سلام کنم و این باعث شده است تا آقای شریفی لج کند. ولی آیا تا این حد که مرا سر صف جلوی همه ی بچه های مدرسه " کنف" کند ! بدجور به خودم گیر داده بودم . رفتم خوابگاه مدرسه ، و فردا دزدکی رفتم کلاس ، از بچه ها کسی مرا لو نمی داد. چند روز گذشت و همه چیز خوب پیش می رفت تا یک روز کلاس جبرانی ریاضی بود و یا درسی دیگر خاطرم نیست . همه غایب بودند به جز پنج، شش نفر . من از حاضرین بودم و طبق عادت این بار اسامی حاضرین نوشته شد چون تعدادشان کمتر بود ! فردا آقای شریفی آمد و یک راست رفت سر "اصل مطلب " که من بودم .
" کی به تو اجازه داد بری کلاس ؟ گم شو از کلاس بیرون !"
از کلاس بیرون آمدم دیگر جایی برای ماندن نبود . گفتم می روم پیش اسماعیل. اسماعیل پسر عموی من بود و دبیرستان درس می خواند . منزل کرایه کرده بود ومی توانست مشکلم را حل کند . اسماعیل برای پدرم پیام فرستاده بود که بیاید و پدر که عادتش بود نیامد ! روزها گذشت و یک ماهی من از مدرسه اخراج بودم و منتظر پدر که بیاید و آمد . پیش آقای شریفی رفتیم و او از پدرم خواست که مرا پیش دکتر ببرد و نامه ی سلامت بودنم را بیاورد و الا اجازه نمی دهد سر کلاس بروم .
دکتر معاینه کرد و من سالم بودم و سلامت ، هیچ چیزیم نبود . نامه داد و به مدرسه برگشتیم . اسماعیل و پدر به آقای شریفی رو انداختند که اجازه دهد تا عبدالکرم(خسته است !) را با خود به روستا ببریم . اسماعیل قبلن شاگرد او بود . هشت روز مرخصی گرفتیم و من به روستا رفتم . "بارز" دور بود و جاده نداشت ما همیشه باید بیست کیلومتری را پیاده می رفتیم و برگشت هم به همین منوال بود . این بود که باید هشت روز مرخصی می گرفتم . وقتی برگشتم آقای شریفی گفت:"
من فقط سه روز مرخصی دادم و تو اخراجی !"
دوباره اخراج شدم . هرچه گفتم قبول نکرد. بدجور پیش بچه های مدرسه تابلو شده بودم و نمی دانستم چه کنم ! اسماعیل را واسطه کردم چون او بود که برای من مرخصی گرفت، آقای شریفی کوتاه آمد و قبول کرد من سر کلاس بروم اما گفت:
" برود کلاس ولی نمره ی انظباط اش هشت است!" این را به اسماعیل گفته بود .
وقتی اسماعیل این را گفت دیگر طاقت نیاورم ، کتاب هایم را جمع کردم و از کلاس زدم بیرون! این هشت همان هشت روز ادعای من بود که مرخصی گرفته بودم .
دوباره به اسماعیل پناه آوردم ولی دیگر جایی برای پیغام و پسغام نبود . نمی دانستم چکار کنم . نه جرات داشتم به خانه بروم و نه مایل بودم به کلاس برگردم. شاید حرف آقای شریفی فقط تهدید بود اما من آقای شریفی را این جور باور کرده بودم .
آن روزها آتش جنگ برپا بود و برادرم جبهه بود و برایم نامه نوشته بود ، یکی از همسنگرهایش برایم آورده بود و گفته بود جوابش را بنویس برگشتم برای "حاجت" می برم .
نامه بنویسم، چگونه و چه بنویسم ؟ روزها سردرگم خیابان های" لردگان" را گز می کردم . اسماعیل هم کلافه شده بود و خودم بدتر از او ، اما نمی دانستم چه باید می کردم .
تصمیم گرفتم خودکشی کنم ! اما چه فایده داشت ؟ حداقل اگر می خواستم خودکشی کنم نباید به این بدنامی می مردم . چاره چه بود؟ با خودم گفتم جبهه می روم تا کشته شوم ، حداقل شهید می شوم . این بهترین راه حل بود که پیدا کرده بودم !
هرروز تصمیمم جدی تر می شد، اسماعیل هم هوس جبهه رفتن کرد ، چه بهتر!
احساس می کردم آدم باهوشی هستم با یک تیر چندین نشان می زنم ؛ هم جبهه می روم ، هم شهید می شوم، هم از دست این زندگی خلاص می شوم . نیاز به جواب پس دادن به خانواده هم نیستم و تازه این اخراجی را همه فراموش می کنند و هزار دلیل دیگر.
ثبت نام کردم . آقای شریفی فرم ثبت نام جبهه ی دانش آموزی را تحویل داد . نمی دانم ولی همیشه فکر می کردم در دلش به من گفت :
" برو که بر نگردی!" یا شاید هم می گفت :"چه پسر شجاعی!" اما من دندان هایم به هم می فشردم و به او در دلم گفتم:
" خونم به گردن توست !"
به نظرم می آمد که هرکس جبهه می رفت کشته می شد . آن روز ها شهید زیاد بود و این برای من که آرزوی مرگ می کردم خوشایند بود .
وقتی فرم ثبت نام را گرفتم دیگر بهانه داشتم به مدرسه نرفتم و همه ی بچه ها می دانستند که من دارم جبهه می روم و غایب محسوب نمی شدم . همسنگر برادرم وقتی برگشت تا جواب نامه را بگیرد همکلاسی ها و دوستان گفتند که این جا نیست ، دارد آماده می شود تا جبهه برود . خبر به برادرم رسید . حاجت تنها برادرم بود می دانست در توان من نیست که به جبهه بروم و تازه مادرم چه باید می کرد همان یک نفر کافی نبود تا روزگار را بر او تنگ و تاریک کرده باشد .
من تمام مدارک مربوط به ثبت نام را آماده کرده بودم و روز اعزام یک شنبه بود اما فتوکپی شناسنامه باعث شد تا اعزام من به چهارشنبه موکول شود ، چهارشنبه چه روز نحسی !
شناسنامه پیش خانواده بود و من دوباره دچار دردسر شده بودم ، فکر می کردم که در مدارک مدرسه ام باید فتوکپی موجود باشد ، این بود که باید دوباره می رفتم پیش آقای شریفی ! فرقی نمی کرد حتی اگر او نبود اما من مدرسه که می رفتم همه چیز مال او بود . آقای شریفی به نظرم همه کاره می آمد و نام مدرسه و او برای من یکی بود.
پرونده ی افتخار آمیز ثبت نامم را زیر بغل می گرفتم و تمام خیابان های شهر را قدم می زدم . نمی دانم چرا هیچ کس توجه نمی کرد که من دارم به جبهه می روم ! یعنی اینجا هم دیده نمی شوم؟!
کسی مرا دید و شناخت ، سنگینی دستی را آرام روی شانه ام حس کردم . سرم را برگرداندم ، حاجت بود؛ برادرم !
چه خبر آقا عبدل؟! کجا داری می روی؟ احوالپرسی که تمام شد گفت مدرسه نیستی؟! چیــــزی نگفتم چون همه چیز را می دانست . انتظار داشتم دعوایم کند اما گفت:
" وسایلت رو جمع کن برو خانه ، مادر منتظرت هست ."
چه بهتر ! من تنها یک واسطه می خواستم ، دوست داشتم کسی بین من و خانواده ام میانجگری می کرد . تازه ترک تحصیل چیزی نبود که مرا بترساند ، بسیار بودند هم کلاسی هایی که ترک تحصیل می کردند و زندگی برایشان جهنم نبود.
خوابگاه رفتم . وسایلم را جمع کردم. آقای عمران پور سرپرست خوابگاه بود . چند بار از او کتک خورده بودم ،کتک زدن جزیی از شخصیت او وکتک خوردن جزیی از شخصیت ما بود . همه ی بچه ها از او کتک خورده بودند . یک بار وقتی می خواست با شلنگ تنبیه ام کند گفت دستت را بالا بیاور و من بالا آوردم ، بالا، بالاتر تا اینکه وقتی شلنگ پایین آمد و من دستم را پس کشیدم شلنگ محکم روی چشمم فرود آمد ! دادم که به هوا رفت عمران پور بی خیال شد . به پدرم گفت این عبدالکرم هر وقت من دست جمعی بچه ها تبیه می کنم ، او آخرین نفر می ایستد ولی اولین نفری ست که گریه می کند . راست می گفت .
وسایلم را جمع کردم و عمران پور برایم آرزوی سلامتی کرد ، به او گفته بودم دارم می روم جبهه . تا مدت ها می گفت عبدالکرم هم جزو" جبهه رو ها" ست.
" جبهه رو ها" لفظ مخصوص او بود .
من به خانه برگشتم ، به روستای خودم . به زمینی که در آن آزاد بودم . اسماعیل و غلام هم به جبهه نرسده برگشتند . آن ها از شهرکرد برگشتند . حاجت رفته بود و آن ها را برگرداند . هر سه ترک تحصیل کردیم . خبر مهمی نبود وضعیت عادیی بود که بارها اتفاق می افتاد بنابراین داستان من در عادت دیگران گم شد .
زمستان شده بود . پدرم بهانه کرد درس نمی خوانی حداقل برو و چوپان گله را کمک کن . عازم " گله بنه " شدم که پشت کوه بود و دور از روستا . چند روزی گذشت و پدرم به بهانه ی سر زدن به کمک ما آمد . پدر هزار جور بهانه کرد و " نقدعلی" چوپان گله را اخراج کرد! من چوپان شدم . روز اول یک گوسفند مرد ، کارهای انقلابی من برای سیر کردن گوسفندان در کول کردن آن ها و بردن به جاهایی که نمی توانستند بروند در روزهای سرد زمستان افاقه نکرد . تعدادی از گوسفندان مردند. زمستان که به سر رسید اوضاع بهتر شد ولی دزد دست بردار نبود . تا آخر سال چوپانی من که فقط نه ماه طول کشید بود پنج تا از گوسفند ها را دزد برده بود . رفتارهای من هیچ شباهتی با یک چوپان نداشت ولی هرچه بود پدرم احساس رضایت می کرد، تنها سالی بود که مزد چوپان نداده بود .نه ماه گذشت و من دانستم نه مرد بیل و کلنگ و کارگری هستم و نه می توانم دامدار و چوپان خوبی باشم .
آنقدر بی استعداد بودم که همه ی سال را گند می زدم . امروز که خاطراتم را مرور می کنم به خودم می گویم چرا نتوانستم فلوت (پیشه) چوپانی را یاد بگیرم ؟ یا حداقل نان چوپانی (گرده) را ؟این حداقل کاری بود که می توانستم یاد بگیرم. گذشت . من تصمیم گرفتم دوباره بر گردم و درس بخوانم اما پدرم راضی نمی شد. حاضر به پرداخت هزینه ی تحصیل نمی شد . مزد نه ماه چوپانی ام را طلب کردم ولی کدام مزد؟ چند گوسفند مرده بود؟ چند تا را دزد برده بود؟ هر الم شنگه ایی راه انداختم چاره نشد. دست آخر عمویم میانجگری کرد و پدر راضی شد. من و اسماعیل دوباره به مدرسه برگشتیم !
به مدرسه ی آقای شریفی برگشتم و درخواست تحویل پرونده کردم ، می گفت همین جا بمان! من ازمدرسه ی آقای شریفی برای همیشه رفتم .
مدرسه ی راهنمایی توحید ثبت نام کردم که آقای موسوی مدیر بود . همان آقای موسوی سال اول دبستانم که به همراه آقای ملک محمد محمودی که هم ولایتی ما بود دبستان را اداره می کردند. هیچ دل خوشی از او نداشتم و هر مقطع تحصیلی که پیش می رفتم سر راهم سبز می شد. دلیل ناخرسندی من از او دخالت های بی جای او در کارهایی بود که هیچ ربطی به یک معلم نداشت ؛ بحث اختلاف زمین و املاک پدرم با چند نفر از اقوام را به یاد دارم که بارها او و آقای محمودی به طرفداری از " ملا عباس" که شوهر عمه ا م می شد دخالت می کردند و پدرم به تلافی زمان کاندیداتوری وی برای مجلس شورای اسلامی به او رای نداد . آقای محمودی که چیزهای بسیاری به من آموخت نیز مسولیت معلم بودن را نمی دانست ، یک بار نام بچه های دبستانی را که همه محمودی بودند روی برگه هایی نواری شکل تایپ کرده بود و ما که نمی دانستیم قضیه چیست می گفتیم چاپ شده اند . عقده شده بود برای همه ی ما که از نظر او دیگران بودیم و انصاری فامیلی مان بود. چرا نام ما چاپ نشد ؟! چند سال بعد به تلافی این اقدام یک بار با دست شکلاتی به او دست دادم ! کاری نابجا بود و اعتراف می کنم اشتباهی نابخشودنی نسبت به معلم اول دبستانم کردم و هنوز پی فرصتی هستم تا بتوانم رفتار نابخردانه ام را جبران کنم اگر چه او آن روز حتی به فکرش هم نمی رسید که این رفتار ی تلافی جویانه است !
مدرسه ی توحید درس می خواندم و من که هیچ وقت به شکل معمول آدم درس خوانی نبودم شاگرد اول ها از من حساب می بردند چون کافی بود بخواهم شاگرد اول بشوم ، اما من راضی به این چیزها نبودم .
آقای موسوی آن سال مرا اخراج کرده بود و بازاسماعیل واسطه شد و بر آقای موسوی در کمال ناباوری معلوم شد من از بهترین شاگردهای مدرسه ام و هنوز نمی دانم چرا اخراج شدم؟!
من بارها اخراج شدم . ابتدایی که حتی به چندین ماه هم می رسد . راهنمایی که شرحش گذشت . سوم راهنمایی را در مدرسه ی توحید در خرداد ماه قبول شدم وبه دبیرستان رفتم و آقای موسوی هم انتقالی گرفت آمد آنجا !
عجیب بود از دبستان که به راهنمایی آمده بودم باز آقای موسوی آنجا بود ، انگار طالع نحس هم شده بودیم !
خوشبختانه آقای موسوی از دبیرستان رفت ولی آقای اسماعیلی آنجا بود که او هم مدتی مرا اخراج کرده بود! این بار جلیل دیگر پسر عمویم با محمد که چندان هم از من بزرگتر نبودند با سپردن تعهد نامه باعث شدند من همان اخراجی باشم که ادامه می دهد .
الان که می نویسم من خود معلم هستم و دانشجوی کارشناسی ارشد تصویرگری ، آن روزها گذشت ولی در خاطر من مانده اند .نمی دانم چه اتفاقی افتاد که هیچ وقت با مدیران و روسا کنار نمی آمدم . حتی دوره ی دانشجویی کارشناسی رشته ی نقاشی بارها با رییس دانشکده ی هنر و رییس دانشگاه اختلاف پیدا می کردم . گذشت .
سال ها بعد با آقای شریفی برخورد کردم آن هم در اداره ی آموزش و پرورش شهرستان لردگان ، رفته بودم تا رییس اداره را تشویق کنم برای شهرمان هنرستان رشته های هنری درخواست کند . اعلام آمادگی کردم هر کمکی از دستم بر آید برای جذب هنر جو دریغ نکنم .
چند دقیقه یی را در دفتر آقای شریفی نشستم ولی او را که مسول بخشی از اداره بود بی خبر از وضعیتم گذاشتم و اینکه من همانم ، همان بی ترین ها و بدترین بدترین ها!
احساس بدی نداشتم ، او را با همه ی اشتباهاتش بخشیده بودم چون تصمیم گرفته بودم در مقامی معلمی آن نکنم که آقای شریفی با من کرد و اگر مرا فراموش کرده باشد چه مصیبت بزرگی ست ؛ چون امکان فراموشی برای من نیست . ترسم از این است که داستان من لابلای داستان های شبیه به خودم فراموش شده باشد. این بدترین اتفاق هاست .
اما معلم خوبم و همکار گرامی ام آقای شریفی چه شده بود که داستان من این گونه رقم خورد؟ چه فریب کاری بود؟ داستان من چه بود؟
داستان من از" سیزده آبان " آن سال شروع شده بود . وقتی همه می خواستند برای راهپیمایی بروند و "مرگ بر آمریکا" بفرستند من به دلیل سرما خوردگی جزیی و همان بدن لاغر و نحیفم احساس ضعف کرده بودم و نتوانستم سر صف بایستم .
وقتی احساس کردم عرق سرد از صورتم می ریزد ، نشستم . آقای شریفی بالای سرم آمد و گفت چی شده ؟ گفتم سرما خوردم و نمی توانم سر پا بایستم ، احساس ضعف می کنم .
آقای شریفی آن روز مرا باور نکرده بود تا من برای همیشه اورا این گونه باور کنم که شرحش رفت!
من آقای شریفی را سخت باور کردم.
و هیچ وقت در هیچ تظاهراتی بر کسی مرگ نفرستادم .
به رها کبیری و مهربانی هایش
بی رنگی
شبیه شدن به ماست
چون توان "شدن" داری
و رنگارنگی شبیه هیچ کس بودن .
رنگین کمان اگر شوی
باران را به آفتاب شسته یی
ابر اگر شوی
خورشید در پس تو سایه است
و ابر
گندم است برای گرسنه گان
این ابر را بادی موافق باید
و چشم را
اشکی
اگر ببارد !
دل ها گرسنه اند
و چشم ها
تیری بر چله که از کمان خواهد گذشت .
(۱)
پنجه در پنجه ی پاییز
برگهای چنار پیر
(۲)
شاخه ای در امتداد سرخ
آهی زرد
گام چندم است بر این فصل؟
(۳)
من ، پنجره، آسمان شب
ستاره ای
نه ! ابری اگر بود برای باریدن
"ن والقلم وما یسطرون"
قسم به قلم و آن چه می نویسد

امروز در جواب پیامک های شاگردانم نوشتم " معلم کسی ست که از او می آموزیم ، و من ازشما شاگردانم بسیار آموختم ." پس آنها معلمان من نیز هستند و معلمان خوبی هم هستند . روز معلم را بر همه ی کسانی که می آموزند تبریک می گویم . من نیز مانند بسیاری از مردم روزهایی را به یاد دارم که نخستین نگاه بین من و معلم دبستانم رد و بدل شد و راستش نمی دانم چرا فکر می کنم همه چیز را از اولین معلمم یاد گرفتم ! و این که چرا روز معلم ناخودآگاه به یاد معلم دبستان می افتم؟ فکر می کنم اولین کلمه هایی را که بر تخته سیاه می نوشتند تا من یاد بگیرم در حقیقت بر لوح سپید قلب من و ما نوشتند و سال هاست که در پندار ما نقش بسته است که همه چیز را از آنها آموختیم و اگر از خود بپرسیم که بهترین معلم ما که بود در جواب بهترین ها همیشه تاثیرگذارترین ها هستند و آنهایی که به ما هویتی را آشکار کردند که خود صاحب آن بودیم .
می بینید بین دوست داشتنی ها و بهترین ها تفاوت هست، آنها که موفقیتی کسب کردند سختگیرترین ها را بهترین ها می دانند و آنهایی را که دوست بودند تاثیرگذارترین ها می دانند !
در ناخودآگاه خود نیز به این باور رسیده ایم که جمله ایی نیست که بتوان با آن از زحمات معلمان تقدیر کرد و خوب می دانیم تقدیر از معلم تقدیر از شخص نیست ، تکریم علم است، تکریم دانش است ، و نا سپاسی از معلم بی حرمتی به علم و معرفت است . این روزها که نامشان هفته معلم است و" روز معلم" در میان عنوان" هفته ی معلم" گم شده است ! بسیاری از معلمان سرزمین ما معترضند و بسیاری انرژی های خود را مصروف بی توجهی کسانی می کنند که روزی بر تخته سیاه برایشان دریچه های رشد و تعالی با اولین کلمه ها توسط معلمان گشود شد . من نمی دانم چه بر سر مردمی خواهد آمد که نسبت به معلمان خود و حرمت علم، احترام دانش و معرفت بی توجه اند!
یادم هست چه روزهایی را که قبل از فرارسیدن "روز معلم" بداخلاق می شدم تا مبادا دانش آموزانی که توانایی مالی ندارند شرمنده هدیه ی روز معلم شوند ! و چه بهتر که با بدخلقی آنهارا حمایت می کردم . چه روزهایی به یاد داریم که تنهابا هدیه ی یک گل تمام خستگی از تن مان بیرون می رود و نگاه دوست داشتنی شاگردانی که می خواهند به شکلی از معلمشان قدردانی کنند . من بر این باورنم آنان که سپاسگزارند به خدانزدیک ترند ، سپاسگزاری شکرانه ی نعمات و الطافی ست که پروردگار و دیگران در حق ما روا داشته اند .
اگر این روزها نشان هایی از بی توجهی باشد و یا رفتارهایی که نمک پاش زخم های کهنه است . یا دمان باشد این ها را ما آموختیم و یا آنچه را باید نیاموختیم .کاش معلمان تنها به درس توجه نمی کردند و باور داشتند که آنها معلم اخلاق نیز هستند و اگر هستند همه ی این رفتار ها را باید ناشی از تعلیم نادرست خود بدانیم و بدانیم که این همان جامعه ای ست که ما معلمش هستیم و جامعه ای که من معلمش هستم!
دوست داشتم به خود شهامت بدهم وبنویسم که ما جامعه ی معلمان در بی توجهی به امور خود بی تقصیر نیستیم و امیدوارم که بر من این جسارت را ببخشند .
برای همکاران کارت تبریکی طراحی کردم که دوست دارم تنها به عنوان طراح و از طرف مجموعه ی هنرستان به همکاران و تمامی معلمان عزیز هدیه کنم باشد تا سپاسگزار زحمتی باشم که بر شما معلمان می رود .
چشم ام پر از ستاره است و شب،
هر ستاره هم ترانه یی.
بی شک ستاره در تاریک ترین دقیقه ها سروده شد!
بر موی شاعران شب
آن تاجِ ما ؛ ماه !
آویخته بر بندِ رختِ شب.
از پشتِ خطِ شاخه ها ، درخت
در تاریکی شب های دور روشن است ماه
اما ،
تنها کلمه یی ست ازنام نان وآه.
سیاه شب ، سیاه آفریقا
می بلعدش گاهی دزدکی
تا حافظ
این داس نو بر مزرع سبز فلک بیند
و من
آن نان کهنه و آن قاچ مانده را
که از دزدی شب سیاه بر جای مانده است .
سوسوی دور شب
ستاره است و ماه
ترانه است
اما ...
